میخ

میخ

کرده ام کنکاش در دنیای میخ

نیست شیئی در جهان همتای میخ

سوزن ته گرد می گردد خجل

تا که می بیند قد و بالای میخ

یک نفر می گفت تنها جسم؟ نه

جان فدای قامت رعنای میخ

می شود هرجا فرو بی دردسر

آفرین بر همت والای میخ

میخ اگر کج گشت اول ، لاجرم

می رود تا عرش واویلای میخ

مته برقی درکنارش کوچک است

او کجا و قدرت بالای میخ

 

میخ گاهی سخت مجنون می شود

تخته باشد بی گمان لیلای میخ

میخ اگر گردد کسی بر میخ ما

بوسه خواهد زد به دست و پای میخ

قلدری را برده از بابا به ارث

مرحبا بر جد و بر آبای میخ

گفت شخصی از گروه پر فشار !

بنده هستم عضوی از اعضای میخ !

با چکش سرکوب کردم روز قبل

کودتای دشمن فردای میخ

جز نشستن بر دل اجسام سفت

چیست ای مردم مگر معنای میخ؟!

درمیان میخ های حرفه ای

میخ فولادی شده ست آقای میخ

میخ تان ایمن بماند از گزند

با توام نجار، ای اوسای میخ

 

بعد از این، این ملک میخستان شود

با همین اشعار بس زیبای میخ

خط من میخی ست، شعرم همچنین

دفترم سر تا به پا امضای میخ

من ولی یک عمر سالم مانده ام

گر چه بودم غرق در دریای میخ

بارها دیدم چکش بوسیده است

دست من را پای من را جای میخ

با وجود این همه جنس لطیف

بنده دارم باز هم سودای میخ

من که می خوانم برای دوستان

از درون حنجره، از نای میخ،

لذتی دارد میان انجمن

شعرخوانی در شب یلدای میخ !

 

راشد انصاری

کلمات کلیدی: ,